نه ! فایده نداره ! این تعلل منو به هیچ جا نمی رسونه . هی با خودم فکر میکنم من که جز اینجا جایی رو ندارم . من که جز دوستای وبی ام دوستی ندارم . من که جز این صفحات مجازی محرمی ندارم . من که جز وبگردی برای پر کردن اوقات بیکاریم کاری ندارم ... بسه دیگه ! این تعلل و دودلی جز جویدن روح و اعصابم نتیجه ایی برام نداره . همونقدر که نوشتن ناآرومم میکنه خوندن هم داره باعث آزارم میشه ... حرفها یا اونقدر از من و دنیای من دورند که نمیتونم اهمیتی بهشون بدم و یا اونقدر شبیه اند که جز درد مضاعف چیزی نیستند ... انتظار کشیدن در این دنیا از هر چیزی عذاب آورتره . از هر چیزی حتی یه خداحافظی دردناک و جانسوز !
میخوام همین الان به محض تموم شدن این نوشته پستش کنم و برای همیشه از این دنیا برم . میخوام همه ی پل های پشت سرم رو تعمداْ خراب کنم تا اگه یه روزی پشیمون شدم راه برگشت نداشته باشم . میخوام موقع رفتن برنگردم و به پشت سرم حتي نگاه هم نکنم . میخوام هرچیزی که از روژین به جا مونده رو به درک بفرستم . اینهمه درد ، ناراحتي ، عصبيت ، استرس ، دلتنگي ، رخوت ، تنبلي ، وحشيگري ، جنون ، تناقض ... ميخوام تنهايي و انتظار رو كفن كنم و به خاك بسپارم ! مثل زندگي ! كه سالهاست زنده به گور شده و حتي اونقدر قدرت نداره كه خودش رو از دست من نجات بده ! از همون صبح اول وقت كه داريوش توي گوشم مي خوند : مرا تو خواستي اينچنين ، ببين كه اينچنين شدم ! بايد حدس مي زدم امروز به آخر مي رسم ... شش سال از اون ماجرا گذشته . شش سال از روزهايي كه مي خوندم : پير شدم تا كه شوم سايه ي تو وقت سفر و بعد در نهايت پيري رها شدم ميگذره ... شش سال ! اما من هنوز يادمه ... من هنوز همه ي احساسي رو كه در تمام اين سالها چشيدم و همه ي دردي رو كه از بودن و نبودنش كشيدم يادمه ... اما ميشه براي هر چيزي جايگزين پيدا كرد ! حتي براي عشق ! مهم نيست كه پيدا كردن يه جايگزين چهار سال طول بكشه مهم اينه كه توي اين دنيا همه چيز جايگزين داره ! مهم نيست كه اون جايگزين باورهاي زيباي زندگيم رو به گند بكشه و بره ، مهم اينه كه هنوز ميتونم بزرگ مرد خدا صداش بزنم ! حالا همين بزرگ مرد خدا بايد بياد و ببينه جايگزين پيدا كرده ! جايگزيني كه كمكم كرد تا سر زندگي رو كه هنوز بالاي خاك مونده بود محكم تر فشار بدم و حالا بشينم حاصل دسترنجمون رو ، زندگي زير خاك رفته ام رو تماشا كنم و پوزخند بزنم .
سعي كردم با آدماي جديد بپلكم . از اسم كامنت گذارهاي جديد مشخصه . ميخواستم حرف جديد بخونم . حرف جديد بشنوم . دور و برم رو شلوغ كنم . بيام تو جمع آدما . باور كنم ميتونم قاطي ده پونزده نفر آدم بشينم و يه ساعت خوش باشم . اما نشد . اين حس تلخ رو هيچي نميتونه كمرنگ كنه . هيچ وقت اهل مبارزه نبودم . هيچ وقت . اما ايكاش بلد بودم . ايكاش يادم داده بودن براي به دست آوردن هرچي كه دلت ميخواد بجنگ . حتي اگه يه تيكه دستمال تف آلود و چندش آور باشه و به هيچ كس توضيحي نده حتي اگه عاشق سينه چاكت باشه ... ديروز وقتي آيدا ازم خواست باهاش برم كرج ، تا آخر شب بغض داشتم . بغض نتونستن ! بغض نتونستن ! نتونستن ... كيه كه نتونستن رو بفهمه ؟!
دلم ميخواست اسم تك تك دوستاي نازنينم رو بنويسم و از هر كدوم جداگانه تشكر كنم و روي ماهشون رو ببوسم . اما ميدونم اگه لحظه ايي درنگ كنم باز هم گرفتار ترديدي ميشم كه سالهاست گلوم رو گرفته و كم مونده خفه ام كنه . با خيلي ها هنوز كلي حرف دارم اما حيف كه نه فرصتي دست داد و نه دست خواهد داد ! حيف .
باز هم بريده شد . سر رشته ي اين كلاف سردرگم كه فكر كردم با اين نوشته دارم بازش مي كنم باز هم گم شد ... اهميتي نداره ...
ميخوام سرم رو بگيرم زير آب ...
.
.
.
خدانگهدار
مدت ها بود اینجوری سرمستانه نخندیده بودم ...
دیروز روز خوبی بود ... وقتی میگم خوب در واقع تعریف خاصی ازش ندارم . دیروز روزی بود که کمی احساس شادی کردم ... شاید به خاطر خریدن اون پارچه ی مانتویی خیلی شیک بود ... خب خرید کردن همیشه آرومم می کنه ... شاید هم به خاطر زنده شدن خاطره ی رستوران سیب بزرگ ... شاید هم به خاطر حرف زدن از دوست مهربانم با آیدا و لمس دوباره ی همه ی احساس های زیبایی که فاصله ها رو برام کمرنگ تر می کنند ... هرچی که بود اونقدر قوی بود که چشم غره ی مامان بعد از رسیدن به خونه در اون ساعت شب ! هیچ تاثیری روش نذاشت ...
چهارشنبه ظهر هارد یکی از سرورها سوخت . بین اون همه سرور بک آپ دار ! نمیدونم چرا همین یکی که هیچ بک آپی ازش ندارم باید می سوخت ! مدتی بود تو فکر اعمال یک سری تغییرات عمده در کل بخش بودم . سوختن سرور بهانه ایی شد که شبکه ی یه قسمت رو قطع کنم و با خیال راحت به کارم برسم . راضی ام ... از کار کردن در این سازمان با همه ی مشکلاتش راضی ام ... همین که در چنین موقعیت هایی اصطلاحاْ آقا بالا سر ندارم برام عالیه ... ترجیح میدم با مشکلات سیستم ها سر و کله بزنم و خودم تصمیم گیرنده ی نهایی باشم تا اینکه بخوام نظرات مستقیم کسی رو گوش بدم و اجرا کننده باشم .
تمــــوم حرفـایی که نگفـتـــی ... میـخوان که زودتـر از پا بـیـفـتـــی
همه لحظه ها که ساکت نشستی ... منتظرن تا ببینن شکستی !
اونهمـــه کـتـاب کُـنـــج اون خـونـه ... پـُره حرفــــاي مُـفــت و ارزونـه
اينهمه جواب واسه يك سـوال ! ... "كي از دل تنــگ تو مي دونه !؟"
واقعاً كي از دل تنگ تو ميدونه ؟!؟!
*** همین روزاست برای همیشه برم ...
مثل همه ی وقت هایی که به تنهایی برای رفع مشکلی به بخش سر می زنه ، به محض ورود به اتاق با خوشرویی و شوخي سلام و احوالپرسی می کنه . من هم مثل همیشه ، معمولي اما مودبانه جوابش رو میدم و میریم سر کارمون . هر دو پشت سیستم من نشسته ایم و ریموت شده ایم به سرور . من سمت راست و او در حال کار با سیستم . سر مسئله ايي اختلاف نظر پیدا می کنیم . با متلک های خاص اصفهانی ها سعی می کنه حرف خودش رو به کرسی بنشونه اما من همچنان مودبانه و اينبار كمي با شوخي ، روي نظرم پافشاري مي كنم . دقايقي ميگذره و هنوز به نظر مشتركي نرسيده ايم . موس رو مي گيرم تا صفحه ايي رو باز كنم و چيزي رو نشونش بدم . با يك حركت سريع دستش رو ميذاره روي مچ دستم ، با لحن خاصي ميگه : شما خودت ماشالا به همه چي واردي ! آهسته دستم رو فشار ميده و رهاش مي كنه ... همه چيز در كمتر از چند ثانيه اتفاق مي افته و من حتي فرصت نمي كنم چشم از مانيتور بگيرم و نگاهش كنم . مغزم قفل كرده و فرمان نميده كه بايد چيكار كنم ! بعد از چند لحظه سكوت ادامه بحث رو پيش مي گيرم و مي بينم اينبار با نظر من موافقت مي كنه و چند دقيقه بعد ، پس از انجام كار خيلي سريع از اتاق ميره بيرون ...
روزهاي زيادي از اين اتفاق ميگذره و من و آقاي كارمند بخش پشتيباني فني ، بارها و بارها بعد از اون اتفاق همديگه رو ديده ايم و با هم كار كرده ايم ... اما من هنوز همون روژين سابق هستم بدون حتي ذره ايي تفاوت در رفتار !
اون روز نبايد سالم از اتاق من مي رفت بيرون ! شايد هم بايد برمي گشتم صاف توي چشماش نگاه ميكردم و همه ي خشم و نفرتم رو مي ريختم توي صورتش ! يا اصلاً نبايد اونقدر بهت زده مي شدم كه نتونم قبل از برداشتن دستش ، دستم رو بكشم ! يا حالا كه در همون لحظه نتونستم رفتاري درست نشون بدم مي بايست از ديدارهاي بعدي خيلي جدي و خشك ، به نحوي كه ديگه حتي جرات لبخند زدن هم نداشته باشه ، رفتار مي كردم ! يا مثلاً هر وقت وارد اتاقم مي شد و در رو پشت سرش مي بست بلند ميشدم و در رو باز مي كردم ! نمي دونم ... بالاخره بايد يه غلطي مي كردم كه نفرتم (!) رو از كارش نشون بدم و در عين حال از بروز اتفاق هاي بدتر جلوگيري كنم ... اما من نه تنها همون روز كه بعدها هم هيچ رفتار غيرعادي ايي از خودم بروز ندادم . انگار كه همه چيز روي روال اداري خودش داره طي ميشه و اين اتفاق هم جزيي از حوادث روزمره ي كاري ماست ! مطمئنم آقاي همكار هيچ وقت توي نگاه من نفرت ، خشم و يا كينه ايي نديده . من هنوز براي آقاي همكار همون روژين سابق هستم ... دقيقاً همون روژين سابق . نه نفرتي نسبت بهش دارم و نه هيچ احساس غيرعادي ديگه ايي . هنوز هم برام يه آدم معموليه ، يه همكار . يه آدم كه هنوز قابل احترامه ... قابل درك ... و شايسته ي بي تفاوتي محض من ... !
* شايد در تكميل حرف هاي اين پست بتونم اين رو هم بگم : تبرئهکردن همیشه مقصرندانستن نیست، گاهی کنارگذاشتن است .
مرگ ای آرامـش آبـــــی ، بیا از من جـدا کن
این خدایی را که در تنهایی خود آفریدم ... !
براي عذرخواهي از كسي كه در يك جدل ! بالاي هشتاد و پنج درصد مقصر بود هديه ايي خريدم كه قائله ختم به خير بشه اما پس فرستاده شد ! مي دونستم شعور چيزي نيست كه هركسي ازش بهره مند باشه اما تصور نمي كردم تظاهر به داشتنش هم اينقدر سخت باشه !
مامان ميگه از وقتي رفتي سر كار خيلي بداخلاق و خودسر ! شدي . ميگم شما وقتي مي رفتم دانشگاه هم مي گفتيد از وقتي رفتي دانشگاه خيلي فلان و بهمان شدي . ميگه خب شده بودي ! دلم ميخواد بخندم اما خنده ام نمي گيره ... به جاش تُن صدام كمي ميره بالا و ميگم من همينم كه هستم ! بداخلاق ! خودسر ! عصبي ! پرخاشگر ! بي ادب ! بي ملاحظه ! من همينم كه هستم ! خيلي جدي نگام ميكنه و ميگه : تو بيخود كردي هميني كه هستي ! اينبار ديگه خنده ام مي گيره ... دختر بودن توي اين دنيا معمولاً به زحمتش نمي ارزه ...
به قول غضنفر در پست پدر ژپتو " آنقدر خسته ام؛ آنقدر احساس ناتوانی می کنم؛ آنقدر دلتنگم؛ آنقدر عصبانیم که هر چه بنویسم و درباره هر کس و هر چیز٬ تند است و گزنده . " دلم ميخواد چيزي بنويسم كه كسي دلگير نشه . حرفي بزنم كه دوست اونطرف خط آرزو نكنه گورم رو گم كنم و برم . كاري بكنم كه اثر مثبتش حداقل تا يك ساعت براي خودم باقي بمونه اما ... ميگه كمي توي خودت زندگي كن ! نمي دونه تمام اين سال ها رو جز در خودم جايي زندگي نكرده ام ! نمي دونه مفهوم تنهايي براي من ، با مفهوم عامي كه همه ازش حرف مي زنن زمين تا آسمون متفاوته . نمي دونه چشمه ي حرفهاي من ، خيلي زود در شرايط نامناسب خشك ميشه ... و اون مي مونه و يك دنيا تناقض كه در من پيداست ... و اين سوال كه روژين چرا يهو اينجوري شد !؟!؟
گاهي براي موندن فقط منتظر يه نشونه ايي ... داشتم مي رفتم ... كوله بارم رو هم بسته بودم ... اما ... باز هم موندم .
اينجا برام ناامن شده ... اگه نبود خيلي پيشتر از اينها مي نوشتم بيچاره ات مي كنم !
امشب هم میگذره . مثل خيلي شبهاي ديگه . اما من از كساني كه زيبايي اين شبهام رو ازم مي گيرند و گرفته اند نمي گذرم .
من از كساني كه باعث اشك ريختنم شده اند نمي گذرم .
من هيچ كدوم از كساني رو كه به هر نوعي به من ظلم كرده اند نمي بخشم .
من باعث و باني اينهمه تلخي و سياهي رو نمي بخشم .
همه ي اين آدما تا ابد زير دين من باقي مي مونند .
هيچ كدومشون رو نمي بخشم .
تنهام ... تنهاي تنهاي تنها .
اي كاش مي تونستم يه جاي ديگه از اول شروع كنم .
اي كاش اين زندگي تموم ميشد و يه جاي ديگه ميشد از اول شروع كرد .
اين جهالت همه گير و اين ترس خفقان آور داره منو از پا در مياره خدا
نمي بيني ؟!؟!
.
.
.
اي كاش بودي ...
دلم نميخواد بعد از چهار روز دوري و نشنيدن صدات حالا كه بدجوري نيازمند يك آغوشم بهت زنگ بزنم . اي كاش تو صدام رو مي شنيدي و تماس مي گرفتي ... اي كاش ميومدي اين هق هق رو ساكت مي كردي . اي كاش صداي اين قلب داغون و تيكه پاره رو مي شنيدي . اي كاش امشب پناهم مي شدي . اي كاش امشب ، فقط همين امشب ميومدي . اي كاش بودي ...
بايد بتونم مقاومت كنم ...
نه ! امشب نبايد باهات تماس بگيرم . امشب نه !
امشب كه حاضرم تمام عمر باقي مونده ام رو بدم اما يه آغوش امن و آروم رو فقط براي ساعتي داشته باشم نه !
اما فردا ... حتماً باهات تماس مي گيرم . ميخوام بهت بگم چقدر دلتنگتم .
ميخوام بگم تو رو فراي نيازم به بودنت دوست دارم .
امشب اگه بگذره ... ۰۰:۳۰ بامداد چهارشنبه
اضافه شده در شنبه ۱۵ ام : اشتباهی آخرین کامنت خصوصی ام رو پاک کردم ! کسی که جمعه برام کامنت خصوصی به فینگلیش نوشته لطف میکنه دوباره حرفش رو بزنه ؟ خیلی متاسفم ...
پسرک : (با بغض) به خدا می سپارمت ...
دخترک : (با غیظ ) هه ! به خدا !!!
پسرک : . . .
دخترک : به کدوم خدا ؟! خدای من یا خدای خودت ؟!
پسرک : . . .
دخترک : خدای من که توو فکر پُر کردن تنهایی خودشه ! خدای تو هم که غرق تنهایی اش ، داره از بی همتا بودنش لذت می بره ! منو به کی می سپاری ؟!؟!
پسرک : . . .
*** چرا دو سه هفته است که من بین بلاگرها و دوستانم احساس غریبگی میکنم ؟! احساس خوبی نیست . داره منو از همه دور می کنه ... شاید عدم رضایت از خودم ... شایدم عدم رضایت بقیه از من ! ...
وقتی ساعت ۱۰ شب برق رفت کم مونده بود دودمان همه ی افراد مرتبط و غیر مرتبط با این موضوع رو به باد بدم . اما دقایقی بعد که برادرها برای تماشای فوتبال به منزل یکی از دوستان رفتند و مامان و بابا هم شب بخیر گفتند و به خلوت خزیدند و خواهر جان هم در آشپزخانه زیر نور چراغ گازی ـ تنها چراغ گازی خونه ـ مشغول مطالعه شد ، دم رو غنیمت شمردم و به خلوت اتاق دلگشا و دوست داشتنی ام پناه بردم . همه جا تاریک ِ تاریک بود و فقط گاهی با عبور یک ماشین ، نوری کمرنگ توی اتاق پخش میشد . هنوز سرم به بالش نرسیده بود که یاد "او"همه ی وجودم رو فراگرفت ... برای لحظه ایی به شدت دلتنگ شدم . اما سعی کردم خودم رو با یه سری حرف منطقی مجاب کنم که باید شرایط رو پذیرفت ، این دوری و این جدایی ، این تنهایی و این تاریکی ، این زندگی و این آدمها همه جزیی از بودنی هستند که برای من مقدّر شده و ... . شاید اگه اینطور بی رحمانه به قلبم هجوم نمی آورد میتونستم تا لحظه ی خواب مقاومت کنم و آرام و آسوده به خواب برم ... نفهمیدم کی از جا بلند شده و در مقابل پنجره ایستاده بودم . دنبال ماه می گشتم . اما غیر از سه چهار تا ستاره چیزی دیده نمی شد . از شنیدن صدای خودم که پرسیدم : "تو پشت کدوم ستاره قایم شدی خدا ؟" جا خوردم ... دلم می خواست بدونم خدا چقدر از شنیدن این حرف جا خورده ... !
نمی تونستم به "او" فکر نکنم . به چشم های خماری که گاهی لبریز از محبت و گاهی در نهایت بی تفاوتی نگاهم کرده بودند . هیچ چیز دیگه ایی رو نمی تونستم متصوّر شم . حتی دستهاش رو . دست هایی که پناه دردم شده بودند و نگهبان باورم ...
تاریکی اتاق وسوسه ام می کرد . دستانم به هر سو می لغزید ... و من در اون تاریکی شعف انگیز بی پروا به "او" می اندیشیدم ...
نمی دونم یاد "بانو" از کجا به ذهنم راه پیدا کرد ! اما لحظه ایی به خودم اومدم که داشتم با صدای بلند براش درددل می کردم ... چقدر دلم میخواست کنارم می نشست و از "زن" بودنش برام می گفت . دلم می خواست به جای گریه کردن ، صادقانه باهاش حرف بزنم . از اینکه چقدر به خودش می باله که این جهان با همه ی عظمتش فقط جزیی از مهر خدا به اوست !؟ ... و اینکه چقدر خوبه که همزمان می تونه در کنار همه ی عزیزانش باشه . پدرش ، مادرش ، همسر عاشقش و همه ی فرزندانش ... حتی اونی که باید پیش من باشه اما نیست !!! ...
دستانم از حرکت ایستاده بودند . اما دلم رو به خلأیی تاریک ، همچنان به تغییر تقدیر الهی امیدوار بود ...
ساعت به یازده و ربع نزدیک میشد و امید من هر لحظه کمرنگ تر ... با تصوّر صورتش که با تماشای بازی تیم مورد علاقه اش هیجان زده شده بی اختیار لبخند زدم و آرزو کردم در آخر ، شادی از آن ِ او باشه ...
ساعت یازده و چهل دقیقه بود . دلم میخواست همچنان امیدوار باشم . اما خدایی در درونم ، به آرامش و خواب دعوتم می کرد ... خدای درونم رو بوسیدم و خودم را به زور در آغوشش جا کردم ... و چشمانم رو بستم ...
ساعت پنج صبح بود که با خیال ِ شنیدن صدای زنگ گوشی از جا پریدم . همه جا غرق سکوت بود و هنوز تاریک ... چقدر دلم میخواست اسمم رو از زبونش بشنوم ... دمر دراز کشیدم . طبق عادت بالش رو کنار زدم و دستم رو دور سرم حلقه کردم ... صدای زنگ گوشی هنوز ادامه داشت ... انگشتم رو محکم توی گوشم فرو کردم ... صدا کمی دور و بم شد ... ! و من تا ساعت شش که می بایست از جا بلند می شدم با لالایی صدای زنگ گوشی ؛ به جای صدای آرامبخش "او" ؛ رویاهام رو مرور می کردم ...
* نوشتم " نخوان ام " که بتونم راحت باشم . هرچند باز هم سایه ات رو روی کیبورد و مانیتور احساس می کردم ... نمی خوام احساست تحت تاثیر نوشته ی من قرار بگیره ... مثل همیشه خودت باش دوست مهربونم .
** دیگه دلم نمیخواد اون عکس روی وبلاگم باشه ... ترجیح میدم هر بار که این صفحه رو باز می کنم خاطره ایی زیبا رو مرور کنم .
دیشب نشستم به برنامه ریزی برای روزها و شبهام . طبق یک برنامه ی خاص زندگی کردن ، برای من که ذاتاْ آدم حرف گوش کنی نیستم کار طاقت فرسائیه . اما برای مدتی لازمه خودم افسار خودم رو به دست بگیرم تا ناله ی نامرتب بودن اوضاعم گوش همه رو کر نکرده !
* بیش از دو ماهه که برای کک مک های صورتم از بهترین دکتر این حوالی نسخه گرفته ام اما فقط سه روزه که شروع به مصرف کرده ام ! اونهم به ضرب و زور برنامه ريزي ام كه سه روز طول كشيد ! گاهی از خودم خیلی خوشم میاد ! اونم وقتایی که اعتماد به نفسم در مورد ظاهرم سر به فلک میذاره در حالیکه دیگران هیچ نظر مساعدی نسبت به این قضیه ندارند ! یه زمانی بدون آرایش حاضر نبودم سر کلاس های دانشگاه حاضر شم اما حالا بدون هیچ گونه آرایشی حتی در یک مهمونی خیلی مجلل هم شرکت می کنم ! اونهم با اعتماد به نفس کامل !
** امروز قصد دارم كاري رو كه سه ماهه تحويل گرفته ام و براي انجامش فقط به دو روز زمان نياز داشته ام تحويل بدم . در اين مدت رئيس بارها و بارها تماس گرفته و با لحن هاي مختلف ازم خواسته كمي عجله كنم . اوايل خيلي جدي و حتي با لحني ملامت كننده اما اين اواخر ملتمسانه ! كه خانم تو رو خداااا اين پروژه رو به آقاي فلاني تحويل بديد . امروز سرتون خيلي شلوغه ؟! ميخوايد يكي رو بفرستم كمكتون كنه ؟! ميخوايد ترتيبي بدم خود آقاي فلاني بياد كمكتون كنه ؟ ... !!! نميدونم علت اينهمه تعلل من براي انجام كاري كه زحمت زيادي هم نداشت چي بود . شايد چون مي دونستم انجام شدن و نشدن اين كار عليرغم اينهمه پيگيري رئيس و آقاي فلاني ، براي سازماني با اين عظمت هيچ فرقي نميكنه . شايد هم نوعي اعتراض دروني و ناخواسته بود به شرايط كاري اينجا و اين درخواست هاي غيرمعقول براي انجام كاري كه مطلقاً در حيطه ي وظايف من نيست . شايد هم ... تنبلي بيش از حد !
*** ساعت كارم تغيير كرده و اين براي من كه قصد دارم كم كم ! شروع كنم براي فوق بخونم خوبه .
** ميدوني چقدر بده بين تمام اطرافيانت حتي يك نفر نباشه كه تو بهش بالاي پنجاه درصد اطمينان و اعتماد داشته باشي ؟ كه بتوني جلوش بدون هيچ هراسي از خودت بگي ؟ دنبال دليل اين عدم اعتماد نگرد . آدمها رفتارها و عادات اشتباه بيشماري دارند ...
* دلم ميخواد عكس پست قبل تا هميشه سر در وبلاگم باقي بمونه ...
دیروز اولین روزی بود که صدات رو نمی شنیدم ... شب قبل از خواب همه مسیج هایی رو که ازت داشتم خوندم و جات رو کنارم خالی کردم .

توی راهروهای دادگستری هیچ صندلی یا نیمکتی وجود نداره ! نزدیک به چهل پنجاه نفر توی یه راهرو ایستاده ایم ! کمر درد شدیدی دارم و مجبورم همچنان ایستاده تحملش کنم . نه به روزهایی که شش هفت ماه می گذشت و من دلیلی برای زن بودنم نداشتم ! و نه به حالا که در یک ماه سه بار می تونم مدرکی برای اثبات جنس لطیف بودنم ! ارائه بدم ...
دلم می خواست برای شکایت از کسی که به حریم اجتماعی من تجاوز کرده بود تنها بیام ، اما پدر به شدت مخالفت کرد . چه لزومی داشت کسی همراهم بیاد ؟ وقتی ساعت ۸ شب توی یکی از شلوغ ترین خیابون های شهر به راحتی میشه مورد حمله قرار گرفت و حتی یه نفر توانایی دفاع از من رو نداشته باشه ، چرا باید هنگام حرف زدن و برشمردن لیست وسایل توی کیفم کسی کنارم ایستاده باشه ؟! که یعنی تنها نیستم ؟! بی کس و کار نیستم ؟! مرد همراهمه ؟!؟! چه مضحک ! این روزها چقدر همه چیز مضحک و چندش آور شده ...
با ده دقیقه تاخیر جلسه دادگاه رسمی شد . وقتی دو متهم رو داخل آوردند کم مونده بود بغضم بشکنه ... بغضی که از احساس ترحم به اون دو جوون بچه سال تو گلوم گیر کرده بود . متهم کیف قاپی ِ خودم رو برای دومین بار بود که می دیدم ... زیبا بود ... و فقط بیست سال داشت ... اما همین جوون بیست ساله ، برای من خاطره ی تلخی به جا گذاشت ...
دو خانم میانسال کنارم یکریز مشغول شرح و بسط ماجرای کیف قاپی شون بودند و من که اعصابم بیش از حد تحملم تحریک شده بود با گفتن یک هیس کاملاً جدی ! ساکتشون کردم .
کسانی در جمع شاکیان حضور داشتند که آسیب جسمی هم دیده بودند . خانمی سرش مورد ضربه واقع شده بود و خانم دیگری از ناحیه دست آسیب دیده بود . من هم با وجود سکوتم ، هم بین اعضای خانواده و هم در جمع شاکیان ، تا یک هفته پس از اون اتفاق ، دست چپم به شدت درد می کرد ...
هر دوشون همه چیز رو انکار کردند ! می گفتند از شدت شکنجه های ماموران آگاهی حاضر شدند این همه سرقت رو به گردن بگیرند ! ... هیچ چیز در اون اتاق کوچیک و بی روح ، برای من جدید نبود ... نه چهره ی تکراری قاضی ، نه آرامش و جدیت صداش ، نه بی نظمی صندلی های قدیمی اتاق ، نه پرده کرکره های عمودی و چرکتاب پنجره ها ، نه چهره ی لاغر و استخوانی سربازهای زندان ، نه سرهای به زیر افکنده ی متهمین و ندامت ساختگی چهره هاشون ، نه پرحرفی دو خانم میانسال بغل دستم ، نه عصبیت چهره ی آقای متشخص و اتوکشیده ایی که به محض شنیدن هر صدای غیر لازمی ! به وضوح تشدید می شد ، نه شنیدن تعداد مدارک و مقدار بسیار زیاد پول نقدی که از ما بیست نفر شاکی حاضر به سرقت رفته بود ... و نه هیچ چیز دیگه ! همه چیز ِ این زندگی برام به شدت تکراری و قابل پیش بینی شده . حتی دیدن دو متهم به کیف قاپی که سُر و مُر و گنده جلوی چشمم نشسته بودند و مطمئناً هرگز نمی تونستند احساس من رو در اون لحظه * ، پس از کشیدن کیف از شونه ام ، تجربه کنند .
* با شنیدن صدای موتوری که از پشت سر نزدیک میشه همه عضلات بدنم بی اختیار منقبض میشن ... هر آن منتظر برخورد دستی با تنم هستم ... توان بروز هیچ عکس العملی رو ندارم ... عضلاتم در اختیارم نیستند ... از شدت ترس و انزجار ، فقط انتظار اون لحظه رو می کشند که بیاد و بگذره ... نزدیک تر میشه ... با یک حرکت شدید به جلوت پرتاب میشم و در آن ِ واحد کیف از شونه ام کنده میشه ... می دوم ... بی اختیار ... و فریاد می زنم ... مضمونش رو به یاد ندارم ... شاید فقط اصواتی بی مفهوم ! ... لحظه ایی به خودم میام که موتور تک سرنشین ، به کوچه ایی پیچیده و من میدونم هرگز بهش نمی رسم ... می ایستم ... دقیقاً وسط خیابان ، روی میخ هایی که دو طرفه بودن مسیر را مشخص می کنند ... ماشین ها با بوق ممتد از کنارم می گذرند و من بی وقفه فریاد می کشم : نامردیه ... این نامردیه ... خیلی نامردیه ...
تنها احساسی که دارم اشتیاقی وافر برای فحش بارون کردن خودمه !
ساعت ۴ عصر : دیشب بعد از قطع کردن تماس ، ده تا صلوات نذر کردم که دوباره زنگ بزنه . که نخوابه . که بمونه . وقتی ده ، بیست دقیقه گذشت و تماس نگرفت با خودم گفتم من تنهایی میرم ! اگه اشتباهه بیاد جلومو بگیره . زنگ بزنه تا بهش بگم دارم تنهایی میرم . اما اگه نزد یعنی اشتباه نیست !!! یعنی من هر وقت دلم خواست میتونم برم ... ! تماس نگرفت ... و من در رویای رفتن ، به خواب رفتم ...
برای جبران محبت های ناکرده ی خلقت به " قلب انسانی " ِ ما
تنها " ایمان به محال " می تونه کارساز باشه .
ساعت ۱:۳۲ ظهر : " من غصه هام رو نمی کُشم ... من توشون فرو میرم ... من خودم رو به گند و کثافت این دنیای یک نفره و مضحک آلوده می کنم ... من خودم رو زیر خروارها خروار خودخواهی دفن می کنم ... من خودم رو از خودم ، تو و حتی از خدا می گیرم ... من روحم رو با خودم می برم ... و نه تنها تو یا دوستانم که حتی خدا از نجاتم عاجزه ... من از این گنداب چرکین و متعفن می نوشم ... با ولع و اشتیاق ... "
جواب امتحان کردن من فقط یک چیزه : صد درصد مردود .
اگه توان رو به رو شدن با حقیقت من رو نداری امتحانم نکن !
روژین دست به رم کردنش عالیه ! بو ببره داری نقش بازی میکنی و منتظر نتیجه اش هستی کاری میکنه تا آخر عمرت یادت نره یه دختری بود که اصلاْ لیاقت نه فقط دوستی تو رو ، که لیاقت هیچی رو نداشت !
تو شاید آدم امتحان شدن باشی ولی من همینم که می بینی . تا به خودت شک نداشته باشی اجازه ی امتحان کردنم رو به خودت نمیدی .
چقدر بد که هنوز یاد نگرفتم مراقب خودم باشم ... چقدر بد .
* تا مقصر نباشی نوشته ام رو به خودت نمی گیری !!! اما اگه به خودت گرفتی بدون با خود خودتم ! کما اینکه این نوشته مطلقاً مخاطب خاص نداره .
** از وب نویسی و وب خونی و آنلاین بودن دلزده شدم ... میخوام برای ارشد بخونم ...
*** " تار و پود ریسیده ای از پیله های شیشه ایی ... مسخ حجم پیله ایی ، دور از حیات ریشه ایی "
روحت شاد آقای پاکزاد که تونستی در دو مصرع منو تفسیر کنی !
تار و پود ریسیـده ای از پیله های شیشـه ایی
حبس حجم پیله ایی ، دور از حیات ریشه ایی
من نفس کشیـدم و آســون تو رو بـردم ز یاد
زنـدگــــی کن رو تـن آشفتــه و ناامن باد
. . . . . . . . . . . .
* اینهمه ادعای صمیمیت و دوستی ، داره منو از "همه" بیزار و گریزون میکنه ... وقتی نتونم حداقل ارزش های انسانی رو از کسی متوقع باشم چرا باید دوستیش رو بپذیرم ؟! از آدمهای "عصبانی" بدم میاد ...
** کلمه کلمه ی پست هام سرشار از حرفهامه ... اما دیگه خونده شدن و نشدن هم اهمیتی نداره ...
*** شعر ، از زبان خودم برای خودمه ... روحت شاد آقای پاکزاد !